تبليغاتX
خط عشق

خط عشق

!!!از هیاهوی واژه ها خسته ام___ من سکوتم را از اوراق سپید اموخته ام!!!

پایان.............

دیگه از صفحه ذهنم اسمت و پاک میکنم

دلم و زیر پاهای عشق تو خاک میکنم

یادت و به دست رویاهای پوچم میسپارم

لحظه هاروواسه دیدنت دیگه نمیشمارم

قلب من بازیچه عشق تو نیست این و بدون

ظاهروباطنت و دیگه به من دادی نشون

آسمون عشق تو پر از ستارست میدونم

اونی که تو بازی عشق تو میبازه منم

باچشمات گل های آرزوم و آبپاشی نکن

روزهای عاشقیمون رو دیگه نقاشی نکن

نمیخوام که حرفی از گذشته هامون بزنی

حرمت پاکی عشقم و دوباره بشکنی

+ نوشته شده در  88/04/12ساعت 12:21  توسط نگار  | 

تقدیم به .......!

اگر درياي دل آبيست تويي فانوس زيبايش

اگر آيئنه يک دنیاست تويي مفهوم و معنايش

تو يعني دسته اي گل را از آن سوي افق چيدن

تو يعني پاکي باران تو يعني لذت ديدن

تو يعني يک شقايق را به يک پروانه بخشيدن

تو يعني از سحر تا شب به زيبايي درخشيدن

تو يعني يک کبوتر را زتنهايي رها کردن

خداي آسمان ها را به آرامي صدا کردن

تو يعني روح باران را متين و ساده بوسيدن

و يا در پاسخ يک لطف به روي غنچه خنديدن

اگر چه دوري از اينجا تو يعني اوج زيبايي

کنارم هستي و هر شب به خوابم باز مي آيي

اگر هرگز نمي خوابند دو چشم سرخ و نمناکم

اگر در فکر چشمانت شکسته قلب غمناکم

ولي يادم نخواهد رفت که ياد تو هنوز اينجاست

ميان سايه روشن ها دل شيداي من تنهاست

نبايد زود مي رفتي و از دل کوچ مي کردي

افق ها منتظر ماندن که از اين راه برگردي

اگر يک آسمان دل را به قسط عشق بردارم

ميان عشق و زبايي تورا من دوست مي دارم

+ نوشته شده در  88/04/06ساعت 11:35  توسط نگار  | 

michael jakson

vay khoda emruz ye khabar be dastam resid shoke shodam

michael jakson morde

akh heyvoonaki cheghadr dusesh dashtam

26/06/2009saate 2 shab


+ نوشته شده در  88/04/05ساعت 13:31  توسط نگار  | 

حکایتم کن

حکایتم کن

برای دستهایی که مرا جستند

و برای چشمانی که مرا قطره قطره...

برای لبهایی که ترانه ام کردند

و بعد شاید مرثیه ای

حکایتم کن به غروب رسیده ام....

دوستت دارم ای کاش لایق باشی...........

+ نوشته شده در  88/03/31ساعت 14:17  توسط نگار  | 

happy birthday my web

امروز روز تولد وبلاگمه


وب لاگ کوچولوی خودمممممممم تفلودت مباللللکککککککککک

+ نوشته شده در  88/03/03ساعت 12:25  توسط نگار 

سری جدید عکس

+ نوشته شده در  88/02/23ساعت 14:10  توسط نگار  | 

happy new year!!!!

فرا رسیدن نوروز باستانی بر فرزندان کورش کبیر خجسته باد
+ نوشته شده در  88/01/01ساعت 15:18  توسط نگار  | 

تنها



کجا بــودي وقتي برات شکستـم             يخ زده بود شـاخه گُلم تو دستـــم

کجــا بـودي وقتــي غريبــي و درد            داشت مـن تنها رو ديوونه ميـــکـرد

کجــا بودي وقتي کنـار عکســـات            شبا نشستم به هواي چشمـــات

کجا بــودي ببيني مــن ميســـوزم            عيــن چشــات سيـاهه رنـگ روزم

ســـرزنشــــاي مردمـــو شنيـــدم            هــر چــي که باورت نميشه ديـدم

کنـــايه هــاشونــو به جون خريدم            نبــود ستــاره ام شبـا گريه چيـدم

کجا بودي وقتي اشکــام ميريخت           خون جاي گريه از چشام ميـريخت

کجـــا بودي وقتـــي آبـــروم مـــرد           امــا به خـاطر چشات قسم خـورد

کجـــا بودي وقتي که پرپر شـــدم           سوختم و از غمت خاکستر شدم

      خنده واسه هميشه از لبـام رفت

       رسيدن از مرمر رويــاهـــــام رفت




+ نوشته شده در  87/12/02ساعت 15:29  توسط نگار  | 

فقط تو

تو رو دارم این همون خوشبختیه

تو رو داشتن التیام سختیه

تو رو دارم بی نیازم از همه

چه قشنگه دست تو تو دستمه

تو رو دارم واسه من همین بسه

بی خیالم اگه دنیا قفسه

تو رو دارم دورم از دلواپسی

تو رو داشتن یعنی مرگ بیکسی

تو رو دارم ماه و تو شب نمیخوام

بی تو من به چشم دنیا نمیام

نزدیک و نزدیک تر از من به خودم

تو تو من معنی شدم


بی تو اما عشق بی معناست ، می دانی؟

دستهایم تا ابد تنهاست ، می دانی؟

آسمانت را مگیر از من ، که بعد از تو

زیستن یک لحظه هم ، بی جاست ، می دانی؟

هر چه می خواهیم " آری " از همین امروز

از همین امروز ، مال ماست ، می دانی؟

گرچه من ، یک عمر همزاد عطش بودم

روح تو ، هم سایه دریاست می دانی؟

دوستت دارم!» همین !!! این راز پنهانی

از نگاه ساکتم پیداست ، می دانی؟

عشق من ! بی هیچ تردیدی بمان با من

عشق یک مفهوم بی « اما» ست ، می دانی؟

+ نوشته شده در  87/11/13ساعت 11:34  توسط نگار  | 

اگر من هنوز ازدواج نکرده ام... طنز

اگر من هنوز ازدواج نکرده ام..

تقصیر ساعت کاری ام است که صبح خروس خون می روم و بوق سگ می آیم و شانس دیده شدن را از دست می دهم

تقصیر بابا ست که انقدر پول ندارد که چشم مردم در بیاید

تقصیر پسر عموست که نفهمید عقد دختر عمو پسر عمو را در آسمان ها بسته اند

تقصیر استادمان است که جلوی همه به من ابراز علاقه کرد و باعث شد دیگر کسی جرات نکند از من خواستگاری کند

تقصیر مادر شوهر عمه است می دانم بخت مرا بسته است

تقصیر پسر همسایه دست راستی است که به خودش اجازه داد از من خواستگاری کند
 

تقصیر پسر همسایه دست چپی است که به خودش اجازه نداد از من خواستگاری کند

تقصیر تلویزیون است که تو تمام سریال هایش همه جوان ها ازدواج می کند و اصلا به مشکلات ما جوان های ازدواج نکرده نمی پردازد

تقصیر مطبوعات است که توی مطالبشان همه جوان ها از هم طلاق می گیرند و مردم را نسبت به ازدواج بدبین می سازند

تقصیر مجلس است که به جای اجباری کردن سربازی پسر ها را وادار به ازدواج اجباری نمی کند

تقصیر هلند است که همجنسبازی را رواج داد تا مردها دیگر نیازی به زن گرفتن نداشته باشند

تقصیر انگلیس است این گفتن ندارد . همه می دادند همیشه و همه جا کار کار انگلیس است

تقصیر سازمان ملل است که روی سر درش نوشته " بنی ادم اعضای یکدیگر اند" اما مشخص نکرده من جیگر چه کسی هستم!!! 

تقصیر کره زمین است که جوری نچرخید که من و نیمه گم شده ام به هم برسیم
+ نوشته شده در  87/10/28ساعت 19:6  توسط نگار 

بدون شرح

وای خدای من

+ نوشته شده در  87/10/28ساعت 18:42  توسط نگار  | 

عکس

دلم خیلی گرفته

+ نوشته شده در  87/10/13ساعت 18:32  توسط نگار  | 

همه جوره

کوچولوی نازیه مگه نه!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/10/08ساعت 11:33  توسط نگار  | 

سرانجام قصه چت

شدم با چت اسیر و مبتلایش / شبا پیغام می دادم از برایش

 

به من می گفت هیجده ساله هستم ... تو اسمت را بگو، من هاله هستم


بگفتم اسم من هم هست فرهاد ... ز دست عاشقی صد داد و بیداد


بگفت هاله ز موهای کمندش ... کمان ِابرو و قد بلندش


بگفت چشمان من خیلی فریباست ... ز صورت هم نگو البته زیباست


ندیده عاشق زارش شدم من ... اسیرش گشته بیمارش شدم من


ز بس هرشب به او چت می نمودم ... به او من کم کم عادت می نمودم


در او دیدم تمام آرزوهام ... که باشد همسر و امید فردام


برای دیدنش بی تاب بودم ... زفکرش بی خور و بی خواب بودم


به خود گفتم که وقت آن رسیده ... که بینم چهره ی آن نور دیده


به او گفتم که قصدم دیدن توست... زمان دیدن و بوییدن توست


ز رویارویی ام او طفره می رفت ... هراسان بود او از دیدنم سخت


خلاصه راضی اش کردم به اجبار... گرفتم روز بعدش وقت دیدار


رسید از راه، وقت و روز موعود ... زدم از خانه بیرون اندکی زود


چو دیدم چهره اش قلبم فرو ریخت ... توگویی اژدهایی بر من آویخت


به جای هاله ی ناز و فریبا ... بدیدم زشت رویی بود آنجا


ندیدم من اثر از قد رعنا ... کمان ِابرو و چشم فریبا


مسن تر بود او از مادر من ... بشد صد خاک عالم بر سر من


ز ترس و وحشتم از هوش رفتم... از آن ماتم کده مدهوش رفتم


به خود چون آمدم، دیدم که او نیست... دگر آن هاله ی بی چشم و رو نیست


به خود لعنت فرستادم که دیگر ... نیابم با چت از بهر خود همسر


بگفتم سرگذشتم را به «امید» ... به شعر آورد او هم آنچه بشنید


که تا گیرند از آن درس عبرت ... سرانجامی ندارد قصّه ی چت

+ نوشته شده در  87/10/05ساعت 20:24  توسط نگار  | 

happy new year

کریسمس مبارک

+ نوشته شده در  87/10/05ساعت 19:50  توسط نگار